بارانی
چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟
نوروز سبز پیشاپیش مبارک گر حکم شود که سبز گیرند / در شهر هر آنکه هست گیرند کسی از تو نمی خواهد غزل پرداز من باشی چهارشنبهسوری نام جشنی است که تغییر یافته مراسم باستانی پنج روز آخر سال به نام پنج روز پنجه و برگرفته از آیین زرتشتی است که ایرانیان از ۱۷۰۰ سال پیش از میلاد تاکنون در پنج روز آخر هر سال، آن را با برافروختن آتش و جشن و شادی در کنار آن برگزار میکنند.[۱] در گاهشمار زرتشتیان سال ۳۶۵ روز شامل ۱۲ ماه که هرکدام دقیقاً ۳۰ روز است و ۵ روز در انتهای سال جدا از ماهها است که این ۵ روز پنجه نامیدهمیشود که البته در هر ۴ سال یک بار ۶ روز میشود و در این گاهشمار روزی به عنوان چهارشنبه و به طورکلی ۷ روز هفته وجود ندارد بلکه ۳۰ روز ماه و ۵ روز انتهای سال را هرکدام با نام خاصی نامگذاری میشود.[۲] ایرانیان قبل حمله تازیان این ۵ روز آخر سال را با روشکردن آتش جشن میگرفتند و بر این اعتقاد بودند که در این ۵ روز ارواح درگذشتگان به زمین سفر میکنند و با همراه خانوادههایشان و برای آنها برکت، دوستی و پاکی در سال آینده طلب خواهندکرد ولی بعد از حمله تازیان به دلیل مخالفتهای آن روزگار در برپایی این مراسم ایرانیان روز چهارشنبه را که نزد اعراب نحس بوده را انتخاب کردند و آتش افروزی در این روز را با نحسی آن روز توجیه کردند.[۳] البته مراسمی که امروزه جریان دارد به طوری کلی متفاوت با آن روزگار است چون از نظر زرتشتیان آتش نماد مقدسی است و پریدن از روی آن به نوعی بیاحترامی به آن نماد تلقی میشود.[۴] جشن آتش در واقع پیش درآمد جشن نوروز است که نوید دهنده رسیدن بهار و تازه شدن طبیعت است. واژه چهارشنبه سوری از دو وازه چهارشنبه که نام یکی از روزهای هفتهاست و سوری که به معنی سرخ است ساخته شدهاست. آتش بزرگی تا صبح زود و برآمدن خورشید روشن نگه داشته میشود[۵] که این آتش معمولا در بعد از ظهر زمانی که مردم آتش روشن میکنند و از آن میپرند آغاز میشود و در زمان پریدن میخوانند: «زردی من از تو، سرخی تو از من» در واقع این جمله نشانگر یک تطهیر و پاکسازی مذهبی است که واژه سوری به معنی سرخ به آن اشاره دارد.[۶] به بیان دیگر شما خواهان آن هستید که آتش تمام رنگ پریدیگی و زردی، بیماری و مشکلات شما را ازتان بگیرد و بجای آن سرخی و گرمی و نیرو به شما بدهد. این جشنی نیست که وابسته به دین افراد باشد و در میان پارسیان یهودی و مسلمان، ارمنیها، ترکها، کردها و زرتشتیها رواج دارد. در حقیقت این جشن و نقش بارز آتش در آن به علت احترام گذاشتن به دین زرتشتی است. مهندس میرحسین موسوی: سال آینده را باید سال صبر و استقامت بدانیم و بنامیم؛ سال استقامت بر اهداف جنبش سبز تا به نتیجه رسیدن..... خورشید من!!! فهرست موفقیتهای احمدی نژاد ظرف دو سال گذشته : زغم کسی هلاکم ای کاش که جای آرمیدن بودی به دیدارم بیا هر شب این روزا یه جبهه هوای ابری دلم رو پوشونده ای که با ناز نگاهت دلم دیوونه کردی اول نام و نام مادر هر دو را به ابجد کبیر درآورده و بعد جدا جدا حساب کرده و بعد تقسیم کنید کسی را دوست می دارم ، که رسم مهربانی را نمی داند
این پیام نوروز است.
دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از آن شما نیست
پس دوستت دارم بهترینم نوروز مبارک


فقط من آرزو دارم شبی هم راز من باشی
آمدی آن دم به دیدارم که دیگر دیر بود
گفتی از بودن ولی رفتن مرا تقدیر بود
میپذیری یا که طردم میکنی؟
همنشین آه و دردم میکنی؟
چشم میچرخانی و می خوانی ام؟
یا که می سوزانی خارم میکنی؟
مثل هر شب با دل آواره ام
کوچه و پس کوچه گردم میکنی
آه آیا نو بهارم میشوی؟
یا که پاییزانه زردم میکنی؟؟؟؟



ادامه مطلب

*اگر هرگز رویایی نداشته اید، پس هرگز رویایی هم که به حقیقت پیوسته باشد، نخواهید داشت.
*هرکس می تواند آرزوی ثروت داشته باشد و اغلب هم دارند. امّا تنها معدودی از آنها می دانند که یک برنامه مشخص به اضافه اشتیاق سوزان تنها راه انباشت ثروت است.
*هیچکس به هدف بزرگی نمیرسد، مگر اینکه حداقل روزی یک کار بسیار مشکل انجام دهد.
*خودت را از فکر بی اهمیت رها و در حال موفقیت تجسم کن.(durbin vircho)
*رود چه با چرخ آسیاب درهم شکند، چه درهم نشکند راه خود را بسوی دریا ادامه میدهد.
*وقتی که باد می وزد، گروهی در مقابل آن دیوار میسازند و گروهی دیگر آسیاب! (یک ضرب المثل چینی)

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد.
درآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
تنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی که بنظر میرسد کارها به خوبی پیش نمیروند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.
دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
نلسون ماندلا

کوتاه بگویم اصلا نمی دانم کار درستی است که می خواهم نامه ای برایت بنویسم یا نه ؟
چقدر دوست داشتم برایت شعرهایی می گفتم و همه ناسروده شد راستی چرا همیشه دوست داشتم تو را به شعر هایم ببرم چرا این همه چرا برایم به جا ماند
از این ساعت مچی که تک تک لحظات ما را به شمارش گذاشته بود و نیشخند تلخی همیشه گوشه ی لبش بود بدم می آید. از عقربه هایش که همیشه به من یادآوری میکرد دیر است و باید بروم.کاش برای یک ثانیه ی دیگر می دیدمت و تا آخر دنیا همه ساعت هایشان را با من ساعت تنظیم میکردند که برای لحظاتی توانسته زمان را به عقب برگرداند
روزهای اول را همیشه دوست میداشتم روزهای کلماتی که معنی شان خیلی زود عوض شد کاش دوباره از من می پرسیدی چه خبر ؟ و من انقدر حرف میزدم که خسته شوی و دلت برای سکوتهای همیشگیم تنگ شود
باز برایت می نویسم تو بی آنکه آنها را بخوانی ازش میگذری عیب ندارد اخه..... ای سبزترینم تو این شهر بی اسمون واسم تموم دنیایی کاش یه درخت یا یه برگ بودم اخه خوب میدونم که عاشق طبیعتی کاش منم ... کاش مث طبیعت حامی منم بودی.... بی خیال چرندیاتم رو باور نکن.حال من خوب است اما تو باور نکن....

از من مخواه که لا به لای انگشتان زمان مرگ را تجربه کنم
اگر اراده کنی جهان را به تسخیرت در می آورم و کنار طلسم شدگان جادوی نگاهت
به تمنای یک لحظه دیدارت
روزه سکوت می ایستانم یا دیوانه وار میخندم و میگریم
آری اگر تو بخواهی زمان را به دستان پر مهرت خواهم سپرد و هم پای همه پروانگان طوافت خواهم کرد

آنگاه که به امید طلوعی بهتر دستی برایم تکان دادی
شب با تمام داواپسی هایش فرا رسید
بی انکه در هفت آسمان
حتی یک ستاره به من چشمک زند!!!

دیروز رفته بودم که درخت بکارم ناسلامتی دانشجوی منابع هستم و از همه مهمتر حامی محیط زیست و دوست داشتم هر کاری میتونم واسه طبیعت انجام بدم.امسال اولین سالی بود که می خواستم درخت بکارم خیلی هیجان زده بودم انگار می خواستم جدی جدی بشریت رو از شر آلودگی خلاص کنم!!!!! امروز میخواستم بشم یهسبز فرهیخته!!!!
خلاصه بعد از گرفتن یک نهال کوچک زیتون که پیش خودم گفتم نمادی از آزادی و صلح هم هست راهی خونه شدم که تو مترو هق هق دختری توجه ام رو جلب کرد آخر نتونستم تحمل کنم با دادن یه دستمال کاغذی برای پاک کردن اشکای بی امونش شروع کردم به صحبت کردن هر چی میگفتم اون فقط گریه میکرد همین موقع مردی سر رسید که اگه خانم مشکل مالی دارین من کمک کنم البته از سلامای مدل گرگی بود که فقط میخواست یه بره شکار کنه منم ازش خواستم من و دوستمو تنها بذاره وای که چقدر جامعه بد شده دیگه همه سلاما رنگ گرگی دارن آخه هیچ کدام بی طمع نیستن.... وقتی گفتم دوستم انگار اون آرومتر شد خلاصه بهم اعتماد کرد .بالاخره حرف زد دلم میخواست منم باهاش بشینم گریه کنم اما مثلا قرار بود کمکش کنم پس خودمو حفظ کردم اون موقع اونقدر قوی و مصمم از خدا از امید از زندگی براش حرف زدم که یه لحظه فکر کردم که شیما نیستم و یکی دیگه جای منه.اخه منی که خدا و امید و معجزات بی دریغشو به یاد اون مینداختم خودم نا امید نا امید بودم خسته خسته.دختر مظلوم با حرفای من آرومتر شده بود اشکاش بند اومد و خواست با هم دوست شیم منم که از خدا خواسته عاشق همچین دوستیایی!!!!!!وقتی از دوست متروییم خداحافظی کردم تا بیام سمت کرج تو طول مسیر به این فکر میکردم که خدای من کجاست چرا دیگه حسش نمیکنم چرا تو این روزای سخت تنهام گذاشته چرا نمیتونم مث همون حرفای قشنگی که به اون زدم به خودم بزنم و دلمو اروم کنم؟ من که دم از امید میزدم چرا ته دلم این قدر خالی بود؟؟؟ا
ین روزا خیلی تنهام خیلی زیاد یه غم بزرگ داره خفم میکنه البته یه درد که نه من دیگه شدم کلکسیون دردا و مشکلا.....
اما از وقتی خدا تنهام گذاشته حالم بدتره.کاش یکی بود بهش غمم رو میگفتم یه بغض سنگین داره خفم میکنه..
کاش خدا بغلم میکرد اشکامو پاک میکرد و من مث همیشه مث همه عمر بر باد رفته ام از حضورش لبریز و مطمئن بودم.شایدم باهام قهر کرده یا دیگه دوسم نداره مث همونی که دیگه واسش تکراری شدم و داره تنهام میذاره.......
خدای من دستام هنوز رو به آسمونه ....دستامو بگیر......

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگ نامه زندگانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو, غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد
بر چشم باد فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکستم
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
اینها چقدر فاصله دارند بارفیق
من را به ابتدای نبودن کشاندن
روح مرا به مسند پوچی رساندند
تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ صیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور میشود
یوسف همیشه وصله ناجور میشود
اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند
منصور را هر آینه بر دار میزنند
اینجا کسی برای کسی کس نمیشود
حتی عقاب در خور کرکس نمیشود
جایی که سهم مرد جز تازیانه نیست
حق باتو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم چون که دلمان جای دیگر است
ما میرویم هرکه بماند مخیر است
ما میرویم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نامشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما میرویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک فاجعه است

یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد:کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشیدبغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخرید؟؟؟؟

به لطف سخنان احمدی نژاد، پرونده هسته ای ایران در صدر تمامی موضوعات جهان قرار گرفته است و اگر احمدی نژاد نبود، چه کسی می توانست خود را درگیر چنین مشکل بزرگی کند؟ در این راستا یادآور می شویم که هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی دو رئیس جمهور پیشین ایران، کسانی بودند که طرح هسته ای را فعال کرده ولی توجه جهانیان را جلب نکردند و این در حالی است که آمریکا، انگلستان و فرانسه اکنون به هیچ عنوان نمی خواهند اجازه دهند تا ایران به فن آوری هسته ای دست یابد.
احمدی نژاد آمریکا را تا حدی تحریک کرده که آماده حمله نظامی به ایران شده است. در حالیکه دومین ناو هواپیمابر آمریکا در خلیج فارس مستقر شده و ارتش آمریکا بر تعداد نیروهای خود در عراق افزوده است، سناریوی حمله آمریکا به ایران دیگر موضوعی محرمانه و پیچیده تلقی نمی شود.
رئیس جمهور ایران همدلی و همراهی اروپا را از دست داده و اکنون میبینیم که حتی کشورهایی مانند آلمان، فرانسه و انگلستان نیز با آمریکا در امر افزایش فشارها و تحریم ایران همراهی می کنند. باور کردنی نیست ولی واقعیت دارد که انگلستان و فرانسه در تعامل با ایران بسیار جدی تر از آمریکا به نظر می رسند.
به خاطر مانور ابلهانه احمدی نژاد در موضوع هولوکاست، اکنون جهان با اسراییل احساس همدردی می کند و شرایطی ایجاد شده که بسیاری از مردم دنیا به راستی با اسراییل در تمایل آن به از بین بردن ایران، همراهی می کنند. بدین ترتیب اسراییل پس از سالیان دراز موفق شد خود را به عنوان داوود و نه جالوت در سطح دنیا مطرح کند.
احمدی نژاد با دستان خود اردوگاه اهل سنت را علیه شیعیان و ایران بسیج می کند. اکنون می بینیم که نگرانی و ترس قابل توجهی در کشورهای خلیج فارس، عربستان و حتی فلسطینیان از ایران به وجود آمده و این ترس میتواند این کشورها را در مواجهه با ایران متحد کند. وحدتی که میان اهل سنت به وجود آمده، در آینده به سود منافع اسراییل خواهد بود.
به دلیل تندروی ایران، اختلافاتی میان تهران با تنها همپیمانش یعنی دمشق به وجود آمده و سوریها اکنون در تعامل با زیاده طلبیهای ایران، احساس راحتی نمیکنند؛ چرا که این روند در نهایت به ضرر سوریه تمام خواهد شد.
محاصره اقتصادی علیه ایران توسعه یافته و به زودی و با قطعنامه جدید شورای امنیت، شاهد تحریمهای بیشتری نیز خواهیم بود و تمام این موارد، اقتصاد ایران را که تنها به نفت تکیه دارد، از بین میبرد.
احمدی نژاد حتی همراهی روسیه با ایران را نیز از دست داده است. مشخص نیست که چه اتفاقی افتاده؛ ولی روسیه اکنون در ارسال هیاتهایی که برای همکاری با ایران در پروژه هسته ای فعالیت می کردند، تعلل میورزد و حتی فعالیت در نیروگاه بوشهر، که خود برای ایرانیان بنیان نهاده را به حالت تعلیق درآورده است.
در عرصه داخلی نیز احمدی نژاد دستاوردهای زیادی داشته است! وی موفق شده تا اکثر طبقات مردمی را در ایران برانگیخته و تلاش دارد تا کار دولت را با سیاستی انعطاف ناپذیر و تندرو به پیش ببرد و به هیچ وجه متوجه جریان تاریخ نیست که در شرایط کنونی در مقابل تندروی قرار گرفته است.
آیا واقعا احمدی نژاد موفق خواهد شد تا پایههای نظام روحانیون در ایران را به لرزه درآورد؟ چنانچه در این راه موفق شود می توان گفت "احمدی نژاد مزدور" ماموریت خود را به نحو احسن به پایان برده است.

ان کس که میگوید دوستت میدارم خنیاگر غمگینی است که اوازش را از دست داده
ای کاش عشق را زبان سخن بود
(شاملو)

که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من
که در او اثر ندارد

یا این ره دور رارسیدن بودی
یا از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر رمیدن بودی.....

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها
دلم تنگ است.......

خورشید من پشت ابرها چه میکنی؟
من دگراز بارون سیرابم
تشنه گرمای نگاهت.....
دگر بس است
خورشید من ببار
جای همه ابرها تو ببار.....

پاگذاشتی توی سینم روی قلبم خونه کردی
ای وقتی تو رو دیدم دل تنهام زیرورو شد
تو رو داشتن تو رو خواستن واسم یه آرزو شد
طفلی قلب عاشق من
با خودش میگفت همیشه
آرزوی باتو بودن یه روزی راس راسی میشه
اما آرزوم بزرگ بود
تو به یاد من نبودی
من با تو بودم همیشه
ولی تو با من نبودی
تا تو رد میشدی قلبم
از تو سینه کنده میشد
می اومد پشت چشامو
منتظر یه خنده میشد
تو که اخم میکردی سنگدل
دل عاشقم میترسید
همش از ترس جدایی حیوونی دلم میلرزید
من که عاشق تو بودم چرا عشقمو ندیدی
چرا قلب عاشقم رو
توبه خاک و خون کشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

م ح م د زاده م ر ی م ف ا ط م ه زاده ب ت و ل
عدد+عدد عدد + عدد
مثال: 290(مریم)+92(محمد) 438+135
382 + 573
995
مجموع چهار اسم بالا برابر955 و حال بر5 تقسیم میکنیم
اگر باقیمانده 5-3-1 شود این دو به هم میرسند و با هم زندگی یکنند
اگر باقیمانده 2-4 شود این دو نفر به هم نمیرسند و ستارشان با هم جفت نمیباشد و تا آخر زندگی نمیکنند
اگر 0 شد یک طرف از خانواده ها مخالف است و با هم قهر دارند
بجد کبیر: آ 1 -ب2 -ج-3 د4 -ه5 -و6 -ز7 -ح8 -ط9 -ی 10 -ک20 -ل30 -م-40 ن50 -س60
ع70 -ف80-ص90 -ق-100 ر200 -ش300 -ت-400 ث500 -خ600 -ذ700 -ض800 -ظ900 - غ1000

محبت را نمی فهمد ، غم بی همزبانی را نمی فهمد
کسی را دوست می دارم ، که رنگ چشم او مرموز و رویائیست
به من چشمی نمی دوزد ، به من عشقی نمی ورزد
کسی را دوست می دارم که در رویا
گهی بامن به دلتنگی سخن از عشق می گوید

کرمی که قسمت اعظم زندگیش را بر روی زمین گذرانده بود به پرنده ها نگاه می کرد و نسبت به سرنوشت و شکل و شمایلش رنجیده خاطر و آزرده بود
با خود می گفت: من بی ارزش ترین مخلوقات هستم.زشت و کریه که محکوم به سینه خیز رفتن بر روی زمین می باشم.
یک روز طبیعت از او خواست که پیله بسازد.کرم می ترسید.او هرگز تا بحال پیله ای نساخته بود.با خود فکر میکرد که در حال ساختن قبرش می باشد و خود را آماده مردن می کند.و همانطور که نسبت به زندگی که تاکنون داشت غمگین و شرمزده بود.مجداد نزد خداوند دست به گلایه و شکوائیه بر داشت: هنگامی که من سرانجام به این زندگی عادت کردم خداوند می خواهد این چیز کمی هم که دارم از من بگیرد.
و ناامیدوارانه وارد پیله اش شد و در انتظار پایان کار نشست.اما چند روز بعد.متوجه شد که تبدیل به یک پروانه زیبا شده و می تواند در میان آسمان ها پرواز کند و مورد تحسین انسانها قرار بگیرد. همچنین نسبت به معنا و مفهوم زندگی و تقدیرات الهی شگفت زده میشود.
اه های خدا شگفت انگیز است
پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که آفتاب طلوع نکند پس به سحر اعتماد کنید.......

| قالب ساز طراح قالب |

