بارانی

چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟

چفدردل برای لحظه های آمدنت بی صبرانه می تپد,
بغض پنهانم پشت حصار صخره زندگی چشم گذاشته است....
کاش می آمدی و کلامم را رها میکردی
,امروز دستهایم را بسوی آسمان بی کران تو دراز کردم
دستانم تا آسمان و آسمان تا بی نهایت ها قد میکشد و چشمانم تصویر نگاه ت, را اکران میکند
امروز عزم رویش در هوایت را دارم. بذرمی شوم و خود را در دلت خاک می کنم و تا آبی ترین نقطه هستی بالامی روم.
بهاران آرام آرام در رگبرگهایم میخزند و ساقه هایم عاشقانه تو را فریاد میزنند.
بوی تو در کوچه پس کوچه های غبارآلودم می پیچد و گذار گاه خاک خورده قلبم سرشار میشود
از حرم نفسهایت

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات () |

قالب ساز طراح قالب