بارانی

چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟

 
 کوتاه بگویم اصلا نمی دانم کار درستی است که می خواهم نامه ای برایت بنویسم یا نه ؟
 چقدر دوست داشتم برایت شعرهایی می گفتم و همه ناسروده شد راستی چرا همیشه دوست داشتم تو را به شعر هایم ببرم چرا این همه چرا برایم به جا ماند

 از این ساعت مچی که تک تک لحظات ما را به شمارش گذاشته بود و نیشخند تلخی همیشه گوشه ی لبش بود بدم می آید. از عقربه هایش که همیشه به من یادآوری میکرد دیر است و باید بروم.کاش برای یک ثانیه ی دیگر می دیدمت و تا آخر دنیا همه ساعت هایشان را با من ساعت تنظیم میکردند که برای لحظاتی توانسته زمان را به عقب برگرداند

 روزهای اول را همیشه دوست میداشتم روزهای کلماتی که معنی شان خیلی زود عوض شد کاش دوباره از من می پرسیدی چه خبر ؟ و من انقدر حرف میزدم که خسته شوی و دلت برای سکوتهای همیشگیم تنگ شود
 باز برایت  می نویسم تو بی آنکه آنها را بخوانی  ازش میگذری عیب ندارد اخه.....          ای سبزترینم تو این شهر بی اسمون واسم تموم دنیایی کاش یه درخت یا یه برگ بودم اخه خوب میدونم که عاشق طبیعتی کاش منم ... کاش مث طبیعت حامی منم بودی.... بی خیال چرندیاتم رو باور نکن.حال من خوب است اما تو باور نکن....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط شیما نظرات () |

قالب ساز طراح قالب