بارانی

چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟

آن روز هوا ابری بود,قطره های باران گونه های آسمان نوازش میکرد.کوچه ها لبریز از واژه های فراق

و چشمهایم مملو از حلقه های اشک.همرا با آرزوهایم که در تنهاییهایم تشیع شده بودند و با خاطراتی پر

از,سکوت مات و مبهوت در تابوت سرد انتظار مدفون شدم و از آن پس هزار عکس از فصل,فصل زندگیم بر

برگهای خشکیده درختان فرسوده چاپ کردم.اما هیچ کس مژدگانی نگرفت,هیچ کس تصویر سه بعدی

حسرت در وحشت بی تو بودن را نشناخت حتی تو.......

هیچ کس حتی خود من هم نفهمیدم چگونه از گونه های آسمان لبریز شدم و ذره ذره در گرداب گناه فرود امدم.

با اینکه دیگر از بارانی شدن خسته ام و پرواز را دوست ندارم.اما تو با گرمی نگاهت تبخیرم کن

نمی خواهم تک گل مرداب گناه باشم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

قالب ساز طراح قالب