بارانی

چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟


شب هنگامه کرده آسمان سیاه و سرد است و ماه حیران از شب که آبستن پیام صلح است.من و پنجره همچنان نگاهمان درچهاچوب رویا ها پرواز میکند .هر از گاهی صدای طبل و هیاهو رشته افکارم را درهم میشکند نمیدانم به کدامین سو میروم ولی باز هم از پس این افکار افسار گسیخته نگاه دلم پیش توست تویی که نگاهت که در نفسهایم جاریست.با دل فکری ام امشب به یمن آمدن مسیح مصلوب کارت های شادی را برای رهگذران زندگیم اماده میکنم تا که پیامی از صلح و عشق و دوستی بدهم و همچنین امید که دیگر در کمتر دلی یافت میشود. ای نازنین ترین رهگذر دنیای من با هر کارتی که اماده میکنم برایت روزهایی روشن به لطافت باران در سحرگاهان و سرشار از شادمانی ارزو میکنم و امید آن دارم دلت سپید باقی بماند......!!!!! 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

قالب ساز طراح قالب