بارانی

چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟


کرمی که قسمت اعظم زندگیش را بر روی زمین گذرانده بود به پرنده ها نگاه می کرد و نسبت به سرنوشت و شکل و شمایلش رنجیده خاطر و آزرده بود
با خود می گفت: من بی ارزش ترین مخلوقات هستم.زشت و کریه که محکوم به سینه خیز رفتن بر روی زمین می باشم.
یک روز طبیعت از او خواست که پیله بسازد.کرم می ترسید.او هرگز تا بحال پیله ای نساخته بود.با خود فکر میکرد که در حال ساختن قبرش می باشد و خود را آماده مردن می کند.و همانطور که نسبت به زندگی که تاکنون داشت غمگین و شرمزده بود.مجداد نزد خداوند دست به گلایه و شکوائیه بر داشت: هنگامی که من سرانجام به این زندگی عادت کردم خداوند می خواهد این چیز کمی هم که دارم از من بگیرد.
و ناامیدوارانه وارد پیله اش شد و در انتظار پایان کار نشست.اما چند روز بعد.متوجه شد که تبدیل به یک پروانه زیبا شده و می تواند در میان آسمان ها پرواز کند و مورد تحسین انسانها قرار بگیرد. همچنین نسبت به معنا و مفهوم زندگی و تقدیرات الهی شگفت زده میشود.
 اه های خدا شگفت انگیز است
پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که آفتاب طلوع نکند پس به سحر اعتماد کنید.......

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

قالب ساز طراح قالب