بارانی

چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟


دیروز رفته بودم که درخت بکارم ناسلامتی دانشجوی منابع هستم و از همه مهمتر حامی محیط زیست و دوست داشتم هر کاری میتونم واسه طبیعت انجام بدم.امسال اولین سالی بود که می خواستم درخت بکارم خیلی هیجان زده بودم انگار می خواستم جدی جدی بشریت رو از شر آلودگی خلاص کنم!!!!! امروز میخواستم بشم یهسبز فرهیخته!!!!
خلاصه بعد از گرفتن یک نهال کوچک زیتون که پیش خودم گفتم نمادی از آزادی و صلح هم هست راهی خونه شدم که تو مترو هق هق دختری توجه ام رو جلب کرد آخر نتونستم تحمل کنم با دادن یه دستمال کاغذی برای پاک کردن اشکای بی امونش شروع کردم به صحبت کردن هر چی میگفتم اون فقط گریه میکرد همین موقع مردی سر رسید که اگه خانم مشکل مالی دارین من کمک کنم البته از سلامای مدل گرگی بود که فقط میخواست یه بره شکار کنه منم ازش خواستم من و دوستمو تنها بذاره وای که چقدر جامعه بد شده دیگه همه سلاما رنگ گرگی دارن آخه هیچ کدام بی طمع نیستن.... وقتی گفتم دوستم انگار اون آرومتر شد خلاصه بهم اعتماد کرد .بالاخره حرف زد دلم میخواست منم باهاش بشینم گریه کنم اما مثلا قرار بود کمکش کنم پس خودمو حفظ کردم اون موقع اونقدر قوی و مصمم از خدا از امید از زندگی براش حرف زدم که یه لحظه فکر کردم که شیما نیستم و یکی دیگه جای منه.اخه منی که خدا و امید و معجزات بی دریغشو به یاد اون مینداختم خودم نا امید نا امید بودم خسته خسته.دختر مظلوم با حرفای من آرومتر شده بود اشکاش بند اومد و خواست با هم دوست شیم منم که از خدا خواسته عاشق همچین دوستیایی!!!!!!وقتی از دوست متروییم خداحافظی کردم تا بیام سمت کرج تو طول مسیر به این فکر میکردم که خدای من کجاست چرا دیگه حسش نمیکنم چرا تو این روزای سخت تنهام گذاشته چرا نمیتونم مث همون حرفای قشنگی که به اون زدم به خودم بزنم و دلمو اروم کنم؟ من که دم از امید میزدم چرا ته دلم این قدر خالی بود؟؟؟ا
ین روزا خیلی تنهام خیلی زیاد یه غم بزرگ داره خفم میکنه البته یه درد که نه من دیگه شدم کلکسیون دردا و مشکلا.....
اما از وقتی خدا تنهام گذاشته حالم بدتره.کاش یکی بود بهش غمم رو میگفتم یه بغض سنگین داره خفم میکنه..
کاش خدا بغلم میکرد اشکامو پاک میکرد و من مث همیشه مث همه عمر بر باد رفته ام از حضورش لبریز و مطمئن بودم.شایدم باهام قهر کرده یا دیگه دوسم نداره مث همونی که دیگه واسش تکراری شدم و داره تنهام میذاره.......
خدای من دستام هنوز رو به آسمونه ....دستامو بگیر......

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٦ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

قالب ساز طراح قالب