بارانی

چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟

دوزخی دور افتاده ام که آتش ها هم از هم نشینی با من میگریزند.یک کاسه خالی از شبنم,یک خیال خام, یک وسواس بیهوده,یک آرزو موهوم,رویایی آشفته…..
گرچه نفرین شده ام و چیزی جز باد در دست ندارم,اما تو را دوست دارم و بهشت گمشده ام را
در چشمهایت می جویم و در حرفهایت که به رنگ وحی عطشی از کنارم عبور میکنند اقامت میکنم
در غیبت چشمانت هزاران عشق دست ناخورده,صدها افسانه ناگفته و یک مصر و یوسف متولد نشده حضور دارد.
گر چه پیراهنم را از شعله های دوزخ بافته اند اما عطر بهشتی تو در تک تک سلول هایم خانه دارد.
گر چه یک علف هرزم اما اگر صبحگاهان صدایم کنی باز از فراسوی شهر ممفیس دلم,از پشت لبخند اقاقیها
کمی انطرف تر از جاده پیچک ها قد میکشم و لاله وار بسویت می آیم و آهسته میگویم
دوستت دارم......!!!




نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

قالب ساز طراح قالب