بارانی

چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟



یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد:کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشیدبغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخرید؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۳ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

قالب ساز طراح قالب