بارانی
چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟
برای نوشتن تک تک حروف ناتمامم بر قلب برگه هایم به هیچگونه سوگندی نیاز ندارم چراکه هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است هم مسیح مصلوب, دلم میخواست در نامه هایم بهد از نام تو مالکیت من را در کنارش جای دهم کاش برای یکبار هم خواستن مبنای توانستن هم امکان پذیر بود. 

میخواهم برایت بنویسم اما مانده ام از چه چیزی یا از کجای قصه بنویسم از آن شعری که زیر باران برای تو سرودم و تو نشنیدی یا آن نامه خداحافظی برای خودکشی یا عشق یا سکوت.....
ای کاش میدانستی انگیزه نوشتن من شیون شبانه قلبم است قلبی که تو را خواست و تو را با هر تپشش فریاد میزند.
امشب برای نخستین بار درست زمانی که خواستم برای همیشه فراموشت کنم بادیدن قطرات چشمانم احساس کردم که متاسفانه گرفتارت شده ام شاید اگر تصمیم نگرفته بودم فراموشت کنم این احساس پنهانی هرگز قلبم را تکان نمی داد اما چه کنم که همزمان با این فکر, شیون قلبم در پهنه سینه محنت زده ام بیداد کرد و چشمانم راز بی تو بودن را با دستمال آبی کوچکم در میان گذاشتن. انگاه دیدم که گریزی نیست , بدان این نه داستان است نه افسانه است , نه شعر است نه یک نثر شاعرانه , قطره اشکی است رمیده که از دیدگان حسرتبارم به دامان پاره پاره شب غلتیده است.
از من مخواه که احساسم را لابه لای کتابهایم پنهان کنم , کاغذپاره های سپید من امشب دگرگون اند امشب صدایم به صدای خفیف رگ برگهایی که زیر پای رهگذران خسته زمزمه می کند گره میخورد.کاش می امدی و قطعه ای از ماه را با خود می اوردی آخر نگاه تو و رایحه حرفهایت به من عمری دوباره میبخشد
از اینکه هفت کلید هفت دروازه بهشت را از دست بدهم نگران نیستم بلکه محروم بودن از دیدار تو مرا دچار ترسی بی پایان میکند. سرکش ترین آرزوهایم وقتی تو را میبینند رام میشوند و روی آینه های ملایم آرام میگیرند.
اگر اشاره کنی اهرام ثلاثه مصر را بر دوشم میگذارم زخم شمشیرها را به جانم میخرم و کنار برده های فراموش شده رنج می کشم صدای تو کلید همه دروازه های ابدی است کنا من بنشین و حرف بزن تا هیچ دروازه ای بسته نماند میخواهم شبی تو را به خوابهایم دعوت کنم تا در چین گیسوان تو شگفت ترین درس ها را بیاموزم میخواهم خودم را از این همه کلمه بتکانم اما آیه شور و شوق کودکانه من که در فضا معلق مانده است می تواند احساسم را به تو بگوید؟؟؟؟


| قالب ساز طراح قالب |

